الشيخ المفيد ( مترجم : ساعدى خراسانى )
354
الإرشاد ( فارسي )
( 1 ) آرى پسر عباس قوم امام مجتبى بود ( بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد ) بارى آن بىوفاى بىحيا شبانه با عدهء از نزديكان خود بلشكرگاه معويه رفت فردا صبح لشكريان امام مجتبى امير خود را از دست داده بودند قيس با آنها نماز گزارد و امور آنها را تحت نظر گرفت . حسن ع كاملا از بيچارگى لشكريان خود و نيتهاى فاسدهء خوارج باخبر شد و فهميد منظورشان از اينكه به او بد مىگويند و تكفير مىكنند و خونش را حلال مىشمرند و اموالش را به يغما مىبرند چيست . و در آن هنگام جز عدهء از مخصوصان و شيعيان او و پدرش كس ديگرى باقى نماند و آنها هم معدودى بيش نبودند و تاب مقاومت با لشكر معويه را نداشتند . معويه از نظر اينكه بسادگى بتواند به مقصد خود برسد و هدف خويش را با كمال راحتى تعقيب نمايد نامهء به حضرت امام حسن ع نوشته و تقاضاى صلح و سازش كرد و از آن طرف نامههاى سرى اصحابش را كه تضمين كرده بودند امام را بكشند يا تسليم دست معويه بنمايند حضور اقدسش تقديم نمود و براى انعقاد صلح ، شروطى را خود معويه به عهده گرفت كه به آنها وفا نمايد و مصلحت عمومى را در نظر بگيرد . ليكن امام حسن ع به تعهدات او اطمينانى نداشت زيرا ميدانست آنچه گفته به غير از حيله و مكر غرض ديگرى ندارد و از آن طرف چاره هم منحصر بسازش بود كه بايد دست از جنگ بردارد و با او صلح نمايد وضعيت اصحابش بطورى كه نقل كرديم چنين معنائى را ايجاب مىكرد براى اينكه آنان بطور كلى بينائى به حق او نداشتند و همه گونه اسباب فساد را براى او ايجاد مىكردند و بوعدهشان وفا نمى - نمودند و بسيارى از آنان خون ويرا حلال مىشمردند و عقيده داشتند او را تسليم دست دشمن نمايند بالاتر از همه قوم بدكار و پسر عم بىوفايش ابن عباس كه بجانب معويه رفت و با دشمنش سازگار شد و بالاخره حد اكثر ياران او در فكر آش و پلو بودند و از عالم آخرت به كلى خاطر كرده بودند .